سازمان مهاجرتی یلدا غنی سازمان مهاجرتی یلدا غنی .

سازمان مهاجرتی یلدا غنی

حقایق زندگی در کانادا از زبان یک مهاجر

تفاوت‌های فرهنگی؛ از حریم شخصی تا یاد گرفتن قوانین نانوشته


زندگی در کانادا یعنی ورود به دنیایی که قانون، نظم و احترام به دیگری شبیه نبض زندگی‌ست. اینجا هر کسی مرز خودش را دارد—نه فقط فیزیکی، بلکه عاطفی و اجتماعی. اینکه کسی از تو نپرسد متأهل هستی یا مجرد، بچه‌داری یا نه، یا اصلاً چرا تنها زندگی می‌کنی، اول شاید سرد و بی‌روح به نظر برسد. اما بعد می‌فهمی این فاصله‌ها، نوعی احترام‌اند؛ به انتخاب‌ها، به خلوت‌ها، به خود هر آدم.

برای ما که با فرهنگ گپ‌زدن‌های بی‌مقدمه، صمیمیت‌های آنی و سوال‌های خانوادگی در اولین دیدار بزرگ شده‌ایم، این خویشتن‌داری اجتماعی، تمرین جدیدی‌ست. در ماه‌های اول بارها دست خودم را عقب کشیدم که کسی را در آغوش نگیرم یا بی‌اختیار چیزی شخصی نپرسم. اما همین عقب‌نشینی، بعد از مدتی شد شروع رابطه‌ای عمیق‌تر—نه از سر اجبار، بلکه از سر فهم متقابل.

اما تفاوت فقط در روابط نبود. قوانین نانوشته‌ای هم وجود داشت که بلد نبودم. مثلاً نمی‌دانستم قبض برق بر اساس ساعات مصرف محاسبه می‌شود و در ساعت پیک، چند برابر می‌پردازی. ماه اول، قبض برق‌مان شد چند صد دلار. یا اینکه اگر زباله را روز اشتباه دم در بگذاری، جریمه می‌شوی. حتی برای تماس با پلیس، باید دقیق بدانی که کدام شماره را برای کدام موقعیت بزنی، چون سوء‌تفاهم در اینجا می‌تواند هزینه‌ساز باشد.

زندگی در کانادا برای من یعنی زندگی در مدرسه‌ای دائمی—جایی که هر روز باید یاد بگیری، آزمون بدهی، و خودت را تصحیح کنی. اما این یادگیری، کم‌کم تبدیل شد به حس کنترل، امنیت و حتی احترام به خودم.

زندگی در کانادا
جمع‌بندی؛ مهاجرت یعنی متولد شدن در سرزمینی دیگر


پنج سال از آن روزی گذشته که با دو چمدان، دل‌دلهره و رؤیایی گنگ پا به خاک کانادا گذاشتم. حالا که برمی‌گردم و مسیر را نگاه می‌کنم، می‌فهمم مهاجرت برای من فقط جابه‌جایی جغرافیا نبود. مهاجرت، یعنی پوست انداختن، یعنی با تمام زخمهات ایستادن جلوی آینه و گفتن: "این منم، و باید از این‌جا، دوباره شروع کنم."

مهاجرت، سفری‌ست که با یک بلیت هواپیما شروع می‌شود، اما مقصدش نه تورنتو یا ونکوور است، نه هیچ شهر دیگری؛ مقصدش درون خودت است. جایی که باید زخمهات را ببینی، تنهایی‌ها را بپذیری، و آدمی را بسازی که سال‌ها زیر خاکستر عادت‌ها پنهان بود.

اگر تو هم در آستانه این سفر بزرگی، قبل از اینکه چمدانت را ببندی، کمی در خودت بگرد. ببین دنبال چی می‌گردی؟ امنیت؟ آزادی؟ خودشناسی؟ رشد؟ هر چه هست، با دل باز و قدم‌های هوشیارانه جلو برو. چون مهاجرت می‌تواند تو را به نسخه‌ای از خودت برساند که حتی فکرش را هم نمی‌کردی وجود دارد.

و روزی شاید، تو هم این‌جا بنویسی، برای کسی که درست همین حالا در حال تصمیم‌گیری است.

داستان کامل مهاجرت من را بخوانید.


برچسب: زندگی در کانادا از زبان یک مهاجر،
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۷ تیر ۱۴۰۴ساعت: ۱۲:۵۶:۰۲ توسط:admin1919 موضوع: نظرات (0)